پست وبلاگ

غول چراغ جادو – قسمت اول

غول چراغ جادو – قسمت اول

چند ماه پیش همراه یکی از دوستانم فیلم کپی برابر اصل کیارستمی را درسینما دیدیم. یک دیالوگ فوق العاده داشت، که بحث مهمی از اقتصاد رفتاری رو در برمی گیرد.جیمز داخل فیلم یک جوک تعریف می کرد: یه روز غول چراغ جادو بر مردی که وسط بیابان تنها بوده ظاهر می شود و به او می گوید که ۳ تا از آرزوهای مرد رو برآورده می کند. مرد آروزی یه کوکاکولای خنک می کند که هیچ وقت به پایان نرسد.

بعد از برآورده شدن این آرزو غول جادو برای ۲ آروزی دیگر از مرد سوال می پرسد، که مرد جواب میدهد: ۲ تا دیگه از همون کوکاکولا ها را می خواهم.

بعد از شنیدن این دیالوگ و نحوه انتخاب مرد، علت او برای انتخاب هایش را درک کردم به دلیل اینکه متوجه تفاوت بین خوشی و خوشبختی بودم، پس از تصمیم خردمندانه او متعجب نشدم.

بعدا در مورد شاد بودن و انواع تصمیم گیری ها یا سازگاری، که مرتبط به این موضوع است خواهیم نوشت اما الان در مورد اینکه چرا گزینه ها ما را از هدف اصلی مان دور می کنند صحبت می کنیم.

در ۲۱۰ سال پیش از میلاد فرمانده ای چینی به نام ژیانگ یو نیروهایش را از رودخانه ی یانگ تسه گذراند تا به نیروهای سلسله ی چین یورش ببرد. نیروهای او شب را در کرانه های رودخانه اطراق کردند، بامداد که از خواب برخاستند با هراس دریافتند که کشتی هایشان در حال سوختن اند. آنان برای جنگیدن با حمله کنندگان پیش رفتند ولی به زودی کشف کردند که خود ژیانگ یو کشتی ها را به آتش کشیده و نیز دستور داده که تمام دیگ های آشپزی از بین بروند. ژیانگ یو برای نیروهایش روشن کرد که بدون دیگ و کشتی گزینه ی دیگری جز جنگیدن تا پیروزی یا نابودی پیش رو ندارند. این کار نه تنها موقعیتی برای ژیانگ یو در فهرست فرماندهان محبوب ارتش چین دست و پا کرد که اثر تمرکز دهنده ی چشمگیری هم بر نیروهایش گذاشت. با فشردن نیزه ها و کمان هایشان با شدت  به دشمن تاختند و با پیروزی در نه نبرد پی در پی یگان های اصلی سلسله ی چین را از ریشه تار و مار کردند.

ما امروزه سعی داریم تا همه گزینه هایمان را باز نگه داریم. ما سیستم کامپیوتری توسعه پذیر می خریم، شاید روزی به تمام آن ماسماسک های پیشرفته نیاز پیدا کنیم. فرزندانمان را در هر فعالیتی درگیر می کنیم، شاید روزی علاقه به ژیمناستیک، زبان انگلیسی، نقاشی از خود نشان دهد.

شاید همواره متوجه نشویم که در هر مورد داریم چیزی را به ازای آن گزینه ها فدا می کنیم. در سبک سنگین کردن چیزهایی که شاید با اهمیت باشند، فراموش می کنیم که وقت کافی برای آن چیزی بگذاریم که به راستی اهمیت دارد.

گزینه ها چه در خود دارد که این همه برای ما دشوارند؟ چرا حتی با هزینه ای زیاد، دوست داریم تا حد امکان درهای بیشتری بر روی ما باز باشد؟

آدم های زیادی را در اطرافم می بینم که با وجود یه لیسانس ناموفق برای فوق لیسانس اقدام می کنند تا این گزینه را از بین نبرده باشند. اغلب شاهد بودم که در زمینه ی غیر مرتبط مشغول کار شدند.

چندین دفعه شده که ما چیزی را در حراج خریداری کرده ایم، نه چون با آن واقعا نیاز داشتیم، بلکه چون در پایان حراج تمام آن کالاها از دست می روند.

پروفسور آریلی چند سال پیش آزمایشی ترتیب می دهد که  این آزمایش خطای ذهنی را در انتخاب های افراد مورد بررسی قرار می دهد.

لپ تاپی را جلوی شرکت کننده قرار می دادند و سه در روی صفحه پدیدار می شدند: قرمز، آبی، سبز. به شرکت کنندگان توضیح می دادند که می توانند تنها با کلیک کردن روی هر دری، وارد اتاق متناظر شوند و با توجه به هر کلیلک پول مشخصی به دست می آورند. برای بدست آوردن پول شرکت کننده باید اتاق با بالاترین پرداختی را پیدا کند. اما این کار بی هزینه نبود، با هر بار از یک اتاق به اتاق دیگر رفتن یک کلیک مصرف می شد (در مجموع ۱۰۰ کلیک در اختیار بود). این در و آن در کردن بی هدف به معنای آن است که دارید کلیک هایی را می سوزانید که در غیر این صورت می توانستند برای شما پول بسازند.

نفر اول وارد شد: در قرمز را برگزید. کلیک اول ۳٫۵ سنت به دست آورد، کلیک دوم ۴٫۱ سنت، کلیک سوم یک سنت. سپس متوجه در سبز شد، بر روی آن کلیک کرد، برای اولین کلیک ۳٫۷ سنت، دومین کلیک ۵٫۸ سنت و بار سوم ۶٫۵ سنت به دست آورد. در پایین صفحه درآمد او شروع به افزایش کرد. انگار اتاق سبز بهتر از اتاق قرمز بود اما اتاق آبی چه؟ به سراغ در آبی رفت، سه کلیلک به او ۴سنت داد. به درد نمی خورد، او به سرعت سراغ در سبز رفت  و باقی مانده ۱۰۰ کلیک را در آن جا خرج کرد.

اگر این آزمایش را برحسب دوست یابی تعبیر کنیم، شرکت کننده اصولا یک دوست را محک زد، یکی دیگر را آزمود، حتی سراغ سومی هم رفت. اما پس از بررسی به سراغ بهترین گزینه رفت. راستش را بخواهید شرکت کننده این کار را به سادگی انجام داد. حتی هنگامی که با دیگر دوستانش روی هم ریخته بود، افراد قبلی با شکیبایی چشم انتظار بازگشت او به آغوش خود بودند. ولی گیریم دوستان دیگر، پس از دوره ای بی توجهی از او روی برگردانند؟ گیریم که گزینه های او شروع محو شدن کنند؟ آیا شرکت کننده می گذاشت که آنان از دست بروند؟ آیا او تمایل داشت به خاطر نگه داشتن سایر گزینه ها، مقداری از درآمد تضمین شده ی خود را قربانی کند؟

برای جواب به این سوال آزمایش دیگری طراحی شد. این دفعه به هر دری که ۱۲ تا کلیک مورد بازدید قرار نمی گرفت، برای همیشه ناپدید می شد.

شرکت کننده حاضر شد، سراغ در آبی رفت چهار مرتبه کلیک کرد. مجموع امتیازهای او پایین صفحه نمایش داده می شد. و این تنها فعالیتی نبود که توجه او را جلب می کرد. با هر کلیک اضافی درهای دیگر یک دوازدهم کوچک تر می شدند و گوشزد می کردند که در صورت عدم توجه از بین خواهد رفت. شرکت کننده دلش نمی خواست که درها ناپدید شوند، پس سراغ در قرمز رفت وچهار مرتبه کلیک کرد. آن را به اندازه اصلی برگرداند، حالا چشمش سراغ در سبز رفت که فقط ۴کلیک تا نابود شدن فاصله داشت. این دفعه سراغ در سبز رفت و آن را به اندازه ی کامل برگرداند. معلوم شد در سبز بهترین پرداختی را دارد. شرکت کننده سردرگم موس را روی تصویر حرکت داد، روی در قرمز کلیک کرد و دید که در آبی دارد آب می شود. پس از چندتایی کلیک سراغ آبی رفت. اما اکنون در سبز داشت به حد خطرناکی کوچک می شد پس دوباره  سراغ آن رفت و طولی نکشید که شرکت کننده از این گزینه به آن گزینه می پرید.

این رفتار شبیه والدینی است که سراسیمه فرزندانشان را از یک فعالیت به فعالیت دیگر می کشانند. نتیجه آزمایش این بود که در سراسیمگی برای جلوگیری از بسته شدن درها شرکت کنندگان حدود ۱۵ درصد کم تر پول به دست آوردند.

چندین سالی مشغول فعالیت عکاسی بودم، در طی این مدت افراد زیادی رو دیدم که ماه های زیادی رو صرف پیدا کردن دوربین و یا لنز و یا کلاس عکاسی مناسب کردند. ( خیلی از آن ها به سال نرسیده دوربین هایشان را کنار گذاشتند) آیا اگر آن ها این زمان را مشغول فعالیت عکاسی می شدند و گزینه های اضافی رو ازبین می بردند لذت بیشتری از عکاسی خود نمی بردند؟

در مطلب بعدی به تاثیر محدود کردن انتخاب ها در شادی و خوش بودن خواهیم پرداخت.

منبع

درباره ی گروه رفتار

1 دیدگاه در “غول چراغ جادو – قسمت اول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *